تبليغاتX
ایران ایرانی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سلام سلام سلام

 سلام سلام سلام

منم اومدم بعد از چند وقت که نمی تونستم پست بدم یا شایدتنبلی میکردم ولی دوباره پیدام شده، خیلی فرق کردم عقایدم ،فکرم ، هدفام ، طرز نوشتنم ، این پست و هم از تاریخ دادم ولی شاید از پست بعد یه کم وب من با تغیراتی روبرو بشه می خوام یه کم از دیگران بنویسم یه کم از خودم یه کمم از اطرافیانم و شاید اگه چیزی نوشتم از نوشته های خودم.

 

|+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 0:57 | 
پایتخت جدید ایران

وقی کورش بابل را گرفت هنوز شهر پازرگارد را به اتمام نرسیده بود و پادشاه ایران شوش را پایتخت خود کرد .

شوش از نظر زیبایی بی نظیر بود ، شهری با تمام امکانات برای زندگی یک پادشاه . کاخ های عظیم مرمانی که پادشاه

فاتح و دوستدار مردم را دوست داشتن ، کوروش با دیدن این همه زیبایی نتوانست جایی دیگر را برای خود انتخاب کند و بابل را به عنوان پایتخت خود انتخاب کرد.

کوروش بابل را پایخت کرد تا اینکه پازارگارد ساخته شود . بعد از اینکه کوروش عزم ساخنت شهری چون پازارگارد کرد تصمیم گرفت از مهندسین زبر دستی استفاده کند که پازارگارد را همانند شوش زیبا و با شکوه بسازند ، که همین هم شد .

هم اکنون شوش یک بیابان بی آب و علف بیشتر نیست ولی همین بیابان بی آب و علف روزی بهشت دنیا به شمار می آمد . آنقدر سرسبز بود که در تمام طول سال میتوانستی در آنجا میوه های تازه بدست بیاوری ، آنقدر پر آب بود تمام مراتع سرسبز بود، ولی به علت تغییر آب و هوایی خشک شدن چندین رودخانه به یک باره بهشت جهان تبدیل به جهنم گشت .

کوروش بعد از شروع پازارگارد تصمیم به احداث مدارس هنری کرد و 9 مدرسه در 9 شهر ایران ساخت تا ایرانیان هم با هنر شوند و اساتیدی از مصر و یونان و بابل آورد تا جوانان ایرانی را آموزش دهند ، این هنر ها در زمینه های مختلف بود ، از جمله معماری ،مهندسی ، کاشی کاری ، موسیقی و...

|+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 0:56 | 
معذرت خواهی
با عرض پوزش از تمام افرادی که به وبلاگم سر می زدن ولی الان چیز جدیدی نمی بینند من درگیر یک گروه سیاسی شدم و یک گروه سیاسی به نام ایرانی آزاد به وجود آواردم از این به بعد هم در ایت وبلاگ می تونید مثل گذشته  تاریخ کشورمان رو بخونید.

ممنون از شما

|+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 17:59 | 
بی کسان تنها بدنبال آزادی

شیرین من تلخی نکن با عاشق تموم میشمن گم میشن این دقایق

دنیای من مال من و تو این نیست رو کوه دیگه فرهاد کوه کنی نیست

یه روزی میاد که نمی دونی چی هستی

.یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم

شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد

شیرین شیرینم نده زندگیم و بر باد

 نده زندگیم و بر باد

نده زندگیم و بر باد

 من نمی گم فرهاد کوه کنم من تیشه به کوها که نمیزم من

فرهاد عاقم قلم تیشمه از تو نوشتن همه اندیشمه

یه روزی میاد که نمی دونی چی هستی

.یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم

شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد

شیرین شیرینم نده زندگیم و بر باد

 ندی زندگیم و بر باد

ندی زندگیم و بر باد

من نمیگم فرهاد کوه کنم من تیشه به کوه ها که نمیزنم

من عاشق تو بی تو به کوه نمیره وقتی نباشی تو خودش میمیره

یه روزی میاد که نمی دونی چی هستی

.یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم

شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد

شیرین شیرینم نده زندگیم و بر باد

 ندی زندگیم و بر باد

ندی زندگیم و بر باد

 

 

 

 

عاشقان خوانند و معشوقان همه دل می دهند

عاشقان آزاده اند این دو جان به ماتم می دهند

من که گفتم آسمانم با وجودت روشن است

جان من آخر کجایی تا دهم دل می دهند

 

 

دلم تنگ است،دلم می سوزد از باغی که می سوزد،نه دیداری،نه بیداری، نه دستی از سر یاری،مرا آشفته می دارد چونین آشفته بازاری

«کجایی ای آزادی»

 

 

|+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 16:36 | 
عشقی که منتهی به سقوط بابل شد «پست دوم»

 

من الان میخوام یک کمی در مورد کارهای خوب نابونید صحبت کنم تا بگم که ایرانیان هیچ گاه فقط بد خصم را نمی گفتند منم چون خودم رو یک ایرانی می خواهم این خصلت نیک نیاکانم را ادامه بدم و در مورد مردی زن باز چون نابونید نیز از خوبیهایش سخن بگم گوش کن ای ایرانی .................................................................................

یکی از کارهای زیبای و عالی نابونید ساخت اسکله بر روی رود فرات بود تا کشتی ها در فاصله یک فرسنگی از ساحل لنگر بیاندازند تا به گل ساحل ننشینند و به راحتی بتوانند مسافران و کالاجات خود را پیاده کنند .

ستاره شناسی به مفهوم تعیین سرنوشت مردم از روی آن از بابل آغاز شد و از روی ستاره گان می گفتند که چه روزی سعد و چه روزی نحس است و این امر هنوز بین بعضی از افراد رایج است .

نابونید با این که فردی زن باز و عیاش بود ولی خیلی به خدایانش اعتقاد داشت و به خاطر همین اعتقاد کاذبش بود که دچار غرور شد و آن بلای را بر سر یهودیان آورد و آنان را مجبور کرد که خدایان بابل را بپرستند .

ما نمی توانیم این عمل بچه گانه نابونید را خیلی هم منحصر به فرد بدانیم چون میتوانیم مثال های زیادی در این مورد در تاریخ جهان بیابیم از جمله بارز و معروف آن جنگ « تروا » بود که بر سر یک عشق بود که یک کشور را به باد داد آن هم کشوری چون تروی که قرن ها با آن قله ی و حصارهی بلندش هیچ کس نتوانسته بود آنها را در معرض خطر قرار دهد چه رسد آن کشور را بگیرد .

نابونید تصمیم گرفته بود که به جنگ ایرانین بیاید تا به خاطر اینکه به حرف او گوش نداده بودند یک گوش مالی حسابی به ایرانیان بدهد و برای قشون کشی پسر خود «بل شر_ اوت سر » را به عنوان فرمانده به جنگ فرستاد و آن پسر می ئانست که برای چی به جنگ می رود .و او نیز در ماه نیسان بابلی که آغاز بهار است با یک قشون یکصد هزار نفری راه ایران را پیش گرفت و از سمت قصر شیرین و کرمانشاه را پیش گرفت .

پادشاه کرمانشاهان کسی بود به اسم « کی پار » و مطیح خراج گذار کوروش بود .

او در گردنه ای که امروز موسوم است به «پاتاق» جلوی قشون بابل را گرفت این گردنه در دوره های مختلف به دارا بودن وضع دفاعی خوب بارها محل برگذاری جنگ بوده .

در موقع کوروش بعد از برگزاری مراسم عید نوروز به همراه گارد جاویدش از پاسارگارد به هگمتانه آمده بود .

بگذارید چند خط در مورد گارد جاوید بگوییم گارد جاوید چرا گارد جاوید بود

گارد جاوید متشکل از نخبه های ارتش دائمی ایران بود و از افرادی که می توانستنند همه کار های یک سرباز را با هم انجام دهند را با هم می توانستند انجام یعنی می توانستند هم سواره بجنگند هم پیاده . هم زوبین بیاندازند تیر انداز های زبر دستی بودند و هم میتواتند با ارابه بجنگند و مانند تکاوران الان از زیباترین هیکلان و جسور ترین و قوی ترین مردان انتخاب میشود در آن زمان این امر کمی مشکل تر بود و باید بتوانند در مقابل دشمن در فواصل طولانی بجنگنند و این گونه بود که هر کس وارد گارد جاوید می شد یکی تز موفق ترین افراد کشور به حساب می امد .

گارد جاوید کوروش در آن زمان از ده هزار مرد سواره تشکیل می شد .

«بگذارید حال نام گارد جاوید آمد چیزی بگویم پدر من در زمان محمد رضا پهلوی به علت داشتن تمام خصوصیات یک سرباز وارد گارد جاوید شده بود ولی به علت بی بند و باری فراوان در آن زمان بین افراد از این گارد خارج شد»

کوروش همین که گزارش پادشاه کرمانشاهان را دریافت کرد برای فارس دستور داد که قشون بفرستند و خود با ده هزار سرباز گارد جاویدش عازم کرمانشاه شد و به محض رسیدن به کی پار گفت که من از پشت سر یه قشون بابل حمله می کنم و تو از جلو تا بین دو تیغ قرار گیرند و تسلیم یا کشته شومد . همین طور هم شد در کوته مدتی یک همچین اتفاقی افتاد و بیش از نیمی از افراد بابل دستگیر و کشته شدند و اندکی از آنها هم توانستند فرار کنند و کوروش از موقعیت استفاده کرد و برای تسخیر بابل به سمت آن کشور رفت تا بتواند کشور بابل را از به تصرف در آورد .

کوروش می دانست که شهر بابل دارای حصار های قوی و وسیعی می باشد و می دانست نابونید می تواند در همان حصار هم یک قشون بسیج کند و برای اینکه مهلت ندهد تا نابونید از گوشه های کشورش برای خود قشون بسیج کند حمله به بابل در آن روزگار یکی از مهالات بود چون دارای یک حصار هشتاد کیلومتری با دویست و پنجاه برج بود که از تمام دویست . پنجاه برج آتش می بارید .

پهنای حصار شهر بابل به گفته اکثر مورخین به اندازه ای بوده که پنج ارابه می توانسته از روی آن بگذرد .بابل در آن روزگار دارنده یکی از عجایب هفتگانه زمان ما یعنی باغ هفت طبقه بود که به وسیله سمیرامیس در مدت ده سال ساخته شده بود و وقتی که کوروش به آنجا رسیده بود آن باغ ها دیگر به بلوغ کامل رسیده بودند و زیبایی بی وصفی را به وجود آورده بودند .یکی دیگر از زیبایی های بابل معبد زیبای مردوک خدای بزرگ بابلیان بود که وقتی کوروش پادشاه بزرگ و فاتح ایران به آن معبد رسید از پیاده شده و سر تعظیم خم کرد و در معبد مردوک تاجگذاری کرد .

برج بابل از شهر بیرون و زیبایی خاصی داشت چون از هفت طبقه تشکیل شده بود و هر طبقه از یک رنگ بود که به قرار زیر بوده:

طبقه اول سیاه رنگ به رنگ زحل

طبقه دوم سفید رنگ به رنگ زهره

طبقه سوم ارغوانی به رنگ مشتری

طبقه چهرم آبی رنگ به رنگ عطارد

طبقه پنجم قرمز به رنگ مریخ

طبقه ششم به رنگ سفید درخشنده مانند رنگ ماه

طبقه هفتم زرین به رنگ خورشید

کوروش بعد از اینکه از منطقه کوهستانی ایران خارج شد و به بین النهرین رسید قشون خویش را سه قسمت کرد

وقتی کوروش به بابل رسید دو گروه ستون پنجم در بابل منتظر او بودند یکی کاهنان شاکی از نابونید که چرا در موقوفات معبد سرک می کشید و دیگری یهودیان متنفر از بابلیان که آنها را پنجاه سال پیش اسیر کرده بودند ومنتظر منجی خود کوروش بودند .

 

|+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 16:32 | 
عشق که منتهی به سقوط بابل شد«پست اول»

 

 

در ایران قدیم نقاشی یکی از مهمترین هنر ها بوده و با این هنر شکل افراد معروف و ثروتمند را می کشیدند .

یک نقاش به نام «پات» که اهل بابل بود به ایران آمد و در پازارگاردمسکون شد و چون بسیار زبردست بود از او دعوت شد که به قصربرود تا تصویر خواهر زن کوروش«آناهیتا» را بکشد .

پات هر روز به قصر میرفت و شکل آناهیتا را به تصویر می کشید،و بعد ازمراجعت به خانه از روی همان که کشیده بود و در ذهنش مانده بود می کشید و وقتی تابلو آناهیتا به پایان رسید تابلوی کپی پات هم تمام شد.

و بعد از تحویل دادن اثرش به آناهیتا و دریافت مزدش از آن شهر خارج شد و به بابل برگشت.

وقتی پات به بابل رسید ا دوز و کلک تابلوی خودش را به نابونید فروخت و بابت یک اثر از دو نفر مزد دریافت کرد .

نابونید پس از دیدن تصویر زیبای آناهیتا شیفته ی او شد و دستور آوردن نقاش این اثر را داد.و پات بعد از احضار شدن از ترسش تمام واقعیت را برای نابونید تعریف کرد و برای او از زیبایی جمال و کمال آناهیتا گفت و نابونید را دیوانه تر از قبل کرد . وبعد نقاشی پات را هزار زر خرید و یک فرستاده برای کوروش فرستاد و از او خواست که آناهیتا را به زوجییت او در  آورد .

کوروش پس شنیدن این موضوعآناهیتا را خواست و از او پرسید که نابوی را می شناسد آناهیتا گف نه ولی شک ندارم هرچه هست زیر سر آن نقاش بابلی است که تصویر مرا ترسیم  کرد حتما او با نبونید در مورد من سخن گفته .

کوروش هم که به خواهر زنش اعتماد داشت از او پرسید : تو هم جوانی هم زیبا ولی نابونید عجوز و زشت است و من نمی توانم با این ازدواج موافقت کنم و در همان روز پیکی برای نابونید فرستاد و جواب منفی خودش و آناهیتا را برای او بازگو کرد .

 وقتی نابونید جواب کوروش را دریاف کرد دوباره به وسیله ی پیکی دیگر نامه ای به کوروش نوشت و به  او گفت که اگر تو آناهیتا را به عقد من در آوری من پنچاه سنگ طلا به تو خواهم داد .

بابل شهری بود که یهودیان را در بند گرفته بود و همان طور کوروش به آن پیرمرد در آن کوهستان قبل از جنگ با کرزوس قول داده بود باید یهودیان را از دست بابلیان نجات دهد .

نابونید دارای چهار هزار زن بود درسته که مانند قارون ثروت نداشت ولی اهمیت شهر بابل از سارد خیلی بیشتر بود به همین دلیل او داری مقام بزرگی در بین اقوام مختلف داشت.

نابونید هر شب به یکی از قصر های خود می رفت که با زنانش شب را سپری کند و از بین چهار صد زنی که در هر قصر خود داشت دو نفر را انتخاب می کرد که یکی برای سر شب و یکی برای پایان زندگی روزانه ی خود .

حضرت سلیمان چهار صد سال قبل از نابونید گفت که سه نفر هیچ گاه سیر نمی شوند یکی دانشمند است ک هیچ گاه از یاد گرفتن سیر نمی شود و دیگری حریص مال و نفر سوم مرد زن باز است که هیچ گاه نمیتوانند خود را سیر کند .

نابونید دوباره از کوروش جواب منفی شنید و این بار دیگه نتوانست با مهر با کوروش سخن بگوید و با خود گفت اگر او را تهدید به جنگ کنم شاید آناهیتا را به من دهد ولی بیچاره نمی دانست که کوروش خود به دنبال بهانه ای میگردد تا به وسیله آن یهودیان دربند او را آزاد کند و این کار را خود نابونید انجام و کوروش را تهدید به جنگ کرد کوروش اول از جنگ سر باز زد ولی وقتیکه دید نمی تواند ازدست این مرد زن باز حرومزاده راحت شود قبول کرد تا با او بجنگد .

نابونید وو اطرافیانش آنقدر از وضع دنیای خارج بی خبر بودند که به ایران که در آن زمان بزرگترین قشون جهان را داشت حمله کرد .

نابوید ازهیچ کس کمک نخواست و به تنهایی وار جنگ با کوروشی شد که توانسته بود سارد را به تسخیر خود در آورد .


 

 

|+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 12:2 | 
جوانمردی بزرگ کوروش هنگام محاصره شهر سارد

 

بعد از اینکه کوروش از تنگه پت ریا گذشت و از  مهلکه آن تنگه جان سالم به در برد دستور داد هرچی شتر در بیابان می بینند جمع کنند چون کوروش می دانست بر اثر تجربه می دانست که اسب قادر به تحمل بوی شتر  نیست .

کوروش وقتی به سارد رسید پایگاه خودش را در شهری به نام «تیم بوار» قرار داد و چون قارون خیلی با پادشاهان اطراف رابطه خوبی نداشت و همیشه به آنها کبر  می فروخت و به مال و اموال خود می نازید و آنها اینجا  تلافی کارهای قارون را کردند و به کمک نیامدند.

و در آن مکان که کوروش اوردوگاه زده بود تمام افسرانش را جمع کرد و تا برای آنها  صحبت کند و چنین گفت : «ما از کوهای صعب العبور نگذشتیم که به خاطر چند شهر از لیدی بازگردیم پس باید تمام تلاش خود را بکنیم تا این حصار های بلند و سطبر این شهر زیبا بگزریم تا هم به تمام لیدی برسیم هم به خزانه ی پر از جواهرات قارون دست یابیم.

پس باید منتظر عکس العمل قارون ماند که حمله می کند یا در شهر پناه می گیرد که اگر در شهر پناه بگیرد ما مجبور به فکر البسه زمستان باشیم چون زمان زیادی تا زمستان نمانده باید برای خودما و اسبان سرپناه درست کنیم.

من به شما نمی گویم که دشمن خیلی ضعیف است ولی می گویم افسران خصم به اندازه شما روحیه ندارند چون در دو جنگ از شما شکست خورده اند »"

کوروش در 133  روز گذشته از بهار نامه برای قارون فرستاد که من می دانم باید آذوقه در شهر کم شده و برا ی زنان و  کودکان تحمل سختی بسیار مشکل است . لذا پادشاه ایران موافقت می کند که هر کس می خواهد از روی گرسنگی از شهر خارج شود و کسانی که خارج می شوند جان و مال و ناموسشان در امان است .

یک چنین جوانمردی تا به حال در هیچ جنگی دیده نشده بود و کسی که شهری را محاصره مکنند می داند که در شهر افراد در حال مردن هستند ولی هیچ ترحمی نمی به کند برعکس خوشحال هم میشود چون می داند در حا رسیدن به هدفش می باشد .

 و قارون چون در شهر آذوقه به اندازه کافی وجود ندارد به همین علت پیران و کودکان و زنان را از شهر خارج کرد چون تنها آذوقه مصرف میکردند.

الآن من می خوام چند خطی در مورد فالانژ و ارتش کوروش صحبت کنم .

فالانژ در کل یک کلمه یونانی که وارد لاتین شده و در واقع به نوع چیدمان ارتشی که لیدی ها به کار می بردند و یک فالانژ  متشکل از چهار هزار نود و شش سرباز داشت که به شانزده قسمت تقسیم می شدند و این شانزده قسمت که هر یک دویست و پنجاه شش نفر داشت یک فوج به وجود می آورد و در هر یک از قسمت ها ی شانزده گانه طوری می ایستادند که فقط روی آنها به طرف دشمن باشد و سربازان خصم اگر از هر طرف به آنها حمله کنند خود را گروهی از سربازان به روی آنها مواجه می شدند و نمیتوانستند خود را بر پشت سربازان برسانند.

سربازان کوروش هم متشکل می شدند از عشایر فارس عشایر کرد و عشایر کره میسین (کرمانشاهان ) و مردم طبرستان و مردم طالش و هر یک با مختصات لباس خود .

تمام سربازان کوروش  شلوار های گشاد و کوله پشتی داشتند اما در هر قسمت از سپاه یران لباس ها متحد الشکل بود و تمام سربازان ایران مثل خود کوروش ریش داشتند چون ایرانیان مردان را برتر از زنان می دانستند و برای اینکه با زنان متفاوت باشند ریش نمی گذاشتند نه برای اینکه به آنها کار بدهندیا اینکه بتوانند در ارتش ایران وارد شوند در صورتی که در همان زمان در دربار کوروش فردی بود که در کل علاقه به زدن ریش داشت و هیچ کس هم با او کاری نداشت .

کوروش به فرماند هان خود گفته بود که اگر خصم فالانژ به وجود آورد باید عده ای را که داوطلب مرگ هستند بروند و فالانژ را منحدم کنند .

در گوشه ای از میدان چنگ خطرناک شد چون لیدییان پیش آمده بودند به همین علت کوروش دستور داد  تعدادی از طبرستانیان و طالشیان با چماق ها و تبرهایشان به کمکشان بروند .

عشایر فارس بلد بودند قیقاج بزنند یعنی بر روی اسب تیر اندازی کنند آنها مأموریت داشتند سواران قارون را از پا در آورند قارون دو فالانژ به وجود آورد و دسته دسته از فداییان ایران می رفتند که جانشان فدای اهورامزد و خاک میهن کنند کوروش گفت« بروید به دلاوران طالش و طبرستان بگوئید که امروز، سرنوشت جنگ ما در دست آنهاست من می توانم ازپس دیگر سپاه قارون برآیم ولی از بین بردن این دو فالانژ  فقط به دست شماست» و آنها توانستند فالاژ را نابود کنند و بعد از نابود شدن فالانژ لیدی ها فرار کنان به طرف قلعه رفتند ولی کوروش دستور داد که آنها را تعقیب کنند تا داخل نشوند ولی نتوانستند جلوی آنها را بگیرند و آنها وارد شدند ولی نیمی از سپاه خود را از دست داده بودند بعد از ینکه سپاه قارون وارد قلعه خودشان شدند و دوباره محاصره شروع شد . این بار کوروش جایزه ای بزرگ برای کسی که بتواند راهی برای نفوذ پیدا کند یا بتواند وارد قلعه کوروش شود تعیین کرد و ما در اینجا نام بزرگترین پهلوان ایرانی که در شاهنامه نام او را زیاد شنیده ایم به میان می آید و کسی جز رستم نیست رستم از دیوار قلعه بالا رفت و دو طناب به خودش آویزان کرد تا دو نفر دیگر هم دونبال او به بالا بیایند .

رستم با هیکل بسیار ورزیده و بازوانی سطبر و پوستینی از گرگ در بدن داشت و گرزی بر گردن بسته بود که تنها سلاح جنگی که باخود به بالا برد .

وقتی که نگهبانان برج قارون فهمیدند که رستم در در حال بالا رفتن از دیوار است  دیگر رستم به بالا رسیده بود و خود را به دیوار قلعه رسانیده بود دیوار قلعه بسیار بلند بود وباریک که فقط سه نفر به هم چسبیده می توانستند از روی آن عبور کنند وقتی کوروش دید رستم به بالای دیوار رسیده دستور داد که دو نفر از طناب هایی که رستم به خودش بسته بود بالا بروند و خودشان را برای یاری به رستم به او برسانند ولی رستم کار بسیار مشکلی داشت چون باید هم می جنگید و هم مراقب پاره نشدن طناب ها می بود و هم باید طناب هایی که دو نفر از آنها آویزان بودند نگه دارد و به همین خاطر کار بسیار مشکلی برگردن رستم بود. رستم گاهی با گرز چند نفر را بر زمین می زد و گاهی که می دید سربازان در حال تیر اندازی اند یکی از سربازان خصم را در بغل می کشید  تا به تیر نخورد و دوباره گرز را در می آورد و شروع به جنگ می کرد گاهی می نشست تا سربازان نتوانند طناب های او را قطع کنند و گاهی بلند می شد تا بجنگد تا اینکه توانستنند سربازان خودی خود را به رستم برسانند و آنها نیز مانند رستم از پهلوانان بودند و دو طناب به خود آویزان کرده بودند و به بالا رفتند و همین طور ادامه دادند تا اینکه در عرض کمتر دو ساعت توانستند دویست نفر را به بالای دیوار قلعه بفرستند و دشمن تضعیف شده را شکست دهند.

شهر سارد بعد از ورود ایرانیان به آنجا بدون مقاومت تقسیم شد کوروش به جار چیان دستور داد جار زنند که هر کس که تسلیم شود می تواند جان مال و  ناموسش را در امان بداند .

قارون را در کاخش تسلیم کردند و به پیش کوروش بردند و قارون پس از ورود به زبان بابلی گفت ای فاتح ای صاحب اختیار من!!!

کوروش به قارون گفت من از تو دو چیز می خواهم

1 – نیمی از گنجت را به من دهی تا بتوانم در میان سربازان تقسیم کنم

2 – هیچ گاه علیه من مبادرت به جمع آوری قشون ننمایی .

ولی هردوت پدر تاریخ این گونه بیان می کند که این گفته را نیز میتوانیم در کتاب کوروش کبیر ژرژ ایسرائل ببینیم که میگوید

کوروش پس از دستگیری قارون داد تا جلوی معبد«آکروپل» تپه ای از هیزم جمع آوری کند تا مانند اجداد قارون او را نیز در آتش بسوزانند چون شکست خورده است و چون قارون  را در میان آن هیزم ها قرار دادند با خود این کلمات را به زبان می آورد که میگفت « سرنوشت آدمی جز بدبختی چیزی نیست و..... » و کوروش از سخنان متاثر شد و دستور داد آتش را خاموش کنند ولی آش الو گرفته بود و خاموش نمی شد وآن وقت قارون سر به سوی آسمان برد و از خدایان خود خواست تا او را نجات دهند و یکباره آسمان مملو از ابر گردید و شروع به باریدن کرد و آتش خاموش شد .     

 

                                                                   

|+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 16:7 | 
یک پست برای یک دوست
آرزو داشتم آرزوهایم برآورده شود تا اینکه به آرزویم برسم  که آخر آرزویم را به دست آوردم و آن آرزویم بود مرا برای خود دانست .

 

 

 

 

 

 

 

 

تقدیم به تو که بخشاینده هستی

|+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 16:45 | 
شروع جنگ کوروش با کرزوس پست سوم

 

کلمه شاهراه از آن زمان به وجود آمد که کوروش جاده ای بوجود آورد بین پازارگارد و سارد پایتخت قارون تا بتواند از آن راه خود را به سارد برساند و آنجا بود بود که اسم شاهراه بر روی جاده هایی که از آن عبور مورور زیاد است اسم شاهراه بر روی آن می گذارنند.

قارون که فکر میکرد هیچ کس نمی تواند از کوههای مشرقی آسیای صغیر عبور کند و به کشورش برسد ولی یکباره به خودش آمد و دید کوروش با سپاه عظیم خود به رودخانه هالیس رسیده است.

وقتی قارون شنید که کوروش به ساحل رودخانه هالیس رسیده مشاور خود کالتوس را احضار کرد و از او پرسید چه باید کرد ؟

کالتوس به قارون گفت از اسپارت کمک بخواه!؟

و ما در پست های بعدی مفصل در مورد مردان اسپارتی سخن خواهیم گفت.

و پادشاه اسپارت درخواست قارون را قبول کرد و پانصد سرباز برای فرستاد ولی قارون از آن سربازان در جنگ استفاده نکرد چون قشونش سواره بودند ولی اسپارتیان پیاده.

وقتی ارتش قارون به کنار رودخانه قزل آیرماق رسیدند سواران عنان اسبان را رها کردند وداخل آب شدند واسبان شنا کنان خود را به آن طرف رودخانه رسانیدن وجنگ آغاز شد.

کوروش به افسران سپرد که وقتی که اسبان از رودخانه گذشتند آنها را به تیر ببندند تا بتوان سربازان سوار بر آنها را با تبر و شمشیر از پا در آورد و همین طور هم شد افسران دستور کوروش را به خوبی به اجرا گذاشتند و توانستند تا قبل از ظهر همان روز ارتش قارون را محاصره کنند وتا قبل از شب آنها را کشته یا اسیر کنند.

و کوروش توانست بعد از هفت روز یک پل روی رودخانه بزند تا سازو برگ خودش را از روی آن عبور دهد.

بعد کوروش با نامه ای قارون را از اسیر شدن تعداد زیادی از افرادش و از دست دادن رودخنه مطلع کرد و به او گفت  من کارم را کردم اگر تو قبول کنی که تحت الحمایه ی من باشی و بازرگانان من بتوانند در کشور تو با آزادی تجارت کنند من اسیران تو را آزاد میکنم و به پایتختم باز میگردم .

ولی قارون بخاطر توانگری و قدرتی که در خود می دید غرورش اجازه نداد که پیشنهاد صلح را قبول کند . این امر که قبل از شروع جنگ کوروش برای خصم پیام صلح می فرستاد اگر قبول نمیکرد حمله میکرد تا پاین عمرش انجام می داد.

قارون بعد از شنیدن اینکه کوروش از رود گذشته به سرعت شروع به جمع آوری وقشونی بزرگ از لباس ها زبانهای متفاوت جمع کرد تا به جنگ کوروش رود .

در مورد قشون قارون میتوان گفت که سربازان اجیر شده فقط برای زر و سیم به جنگ آمده بودند و از جنگ چیزی نمی دانستند در عوض در سپاه کوروش افرادی جنگ دیده بودند و سرسخت و تازه میدانستند فرمانده ای چون کوروش دارند که هم داناست و هم با احتیاط وجان سربازان را به خطر نخواهد انداخت در صورتی که فرمانده قشون قارون جوانی 18 ساله بود که هیچ از جنگ نمی دانست و نمی توانست قشون خود را متحد کند.

کوروش بعد از راهپیمایی اندکی چند هفته ای به دشت «پت ریا» رسید و وقتی کوروش به آن دشت رسید 79 روز از بهار سال546قبل از میلاد گذشته بود و در آن دشت به قشون قارون رسید.

فردای همان روز هر دو سپاه آماده جنگ شدند .کوروش بیاد آورد که آن روز هشتادومین روز از بهار است و به یاد گفته های زوروبل افتاد و آن روز روز نزول بلا بود؟

کوروش خیلی به خرافات احمیت نمی داد و چون درست روز شروع جنگ روز 80 بهار بود و با خود گفت چرا باید خدایان یهود چیزی از من بخواهند که قبلا برای من کاری نکرده اند.

و ازاندیشه های خود به این نتیجه رسید که شاید سخنان پیرمرد راست باشد.

روش جنگی کوروش این بود که سپاه خود را به سه قسمت تقسیم کند(+ذخیره) و یک قسمت را به جنوب یک قسمت به شمال ویک قسمت را در وسط می گماشت  و هر یک از این سه قسمت به دو قسمت تقسیم می شدند تا این که قسمت دوم مقوی قسمت اول باشد و در صورت لوزم به آنها کمک کنند .

قارون به سواران خود دستور حمله داد و فکر کرد می تواند با سواران خودش قشون کوروش را منهدم کند ولی کوروش دستور داد تیر اندازان تیر بیندازند و بعد تمام سواران یا کشته یا پیاده و یا فرار کردند و وقتی کوروش خیالش از جهت سواران راحت شد دستور  حمله تمام قشون را صادر کرد . و سربازان قارون عقب نشینی می کردند ولی قارون دستور داد که هر کس که عقب نشینی کرد بکشند !!!

در همان لحظه بود که زمین طوری زیر پای آنها لرزید که گویی جهان ویران گشته است و در چند لحظه آسمان تیره رنگ شد و بادی طوفانی شروع به وزیدن کرد.

قشون قارون از روی ترس و وحشت پا به فرار گذاشتند نمی دیدند کجا می روند ولی از روی ترس فقط می دویدند.و بیشتر آنها به سمت سربازان ایرانی رفتند و گرفتار شمشیر و گرز آنان شدند و به هلاکت رسیدند.

ولی در سپاه ایران بی نظمی به چشم نمی خورد چون منتظر آن واقعه بودند.

 این واقعه بیش از چند دقیقه طول نکشید و بعد هوا به حالت عادی بازگشت ولی در همان چند دقیقه سچاه کوروش از هم متلاشی شد و بعد از روشن شدن هوا کوروش دستور تعقیب فراریان را داد تا نتوانند دوباره قشون را جمع آوری کنند و این تعقیب تا غروب همان روز ادامه داشت و کوروش در میلن دو کوه در دره ای دستور توقف داد .

در همان شب نور زیادی به چشم می خورد وانگار آسمان روشن است از چند ده کیلومتری می توانستی حرارت آن را حس کنی ، کوروش شبانه چند نفر را برای اکتشاف فرستاد ولی آنها بعد از بازگشت گفتند که هیچ ندیدم چون از فاصله ی زیلدی جلوتر نمی شد رفت.

کوروش با تعجب پرسید مگر اینجا چقدر چوب است که این آتش عظیم را به وجود آورده ؟

محلی ها جواب دادن چند فرسخ پایین تر یک دره است که درختان روغن دار دارد .

و کوروش فهمید که این نقشه ی قارون برای عقب انداختن حرکت او به سمت سارد بود همین طور هم شد مدت هفت روز شعله ها به سمت آسمان می رفت و بعد از خاموش شدن آنقدر سنگها را داغ کرده بود که از گرمای بیش از حد نتمی شد از آنجا عبور کرد و بعد از گذشت 20 روز از جنگ بارنی بارید و سنگ ها را خنک کرد ولی هنوز نمی توانستند از آنجا عبور کنند جون سنگها پودر شده بود و کوروش مجبور به ساخت راه شد و در 130 روز بعد از بهار  قشون کوروش توانستند از آنجا عبور کنند و تا سارد پایتخت لیدی مزاحمی نداشت و کوروش شهر سارد را محاصره کرد.

 

 

|+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 11:6 | 
جنگ کوروش با قارون پست دوم

 

اسم پادشاه لیدی کرزوس است که ما آن را به نام قارون می شناسیم و نام این پادشاه بسیار در کتب مورخین آمده و فقط هردوت سیصد صفحه در مورد او نوشته است.

وقتی قارون متوجه شد که باید با کوروش بجنگد هئتی از ندیمان خودش را به معبد«دلف» فرستاد تا از غیبگوی معبد دو سوأل بپرسند "

1- اول اینکه وقتی شما به آنجا رسیدید من مشغول چه کارهستم .

2- دوم آیا باید با کوروش بجنگم یا نه ؟

(دلف معبدی بود در یونان که امروز قصبه ی«کاستری» در محل آن معبد قرار دارد و در آن معبد همیشه یک غیبگو وجود داشت ولی فقط بزرگان می توانستند به غیبگوی مزبور مراجعه کنند .)

وقتی نماینده های قارون به آنجا رسیدند از غیبگو سؤال اول را پرسیدند !؟

و او جواب داد یک دیگ می بینم که در آن گوشت گوسفند در حال جوشاندن است برای خوراندن به سگهای قارون .

و در مورد سوال دوم جواب داد باید پادشاه شما هدیه ای گرانقدر برای معبد بفرسته تا جوابش را بگیره ، نمایندگان برگشتند و موضوع را با قارون در میان گذاشتند ، و وقتی قارون به درستی گفته های آنها ایمان آورد برای شنیدن جواب دوم یک مجسمه با هزار دویست کیلو طلا ساخت و برای آنها فرستاد و آنها این گونه جواب دادند
«تو بر تمام پادشاهان ایران پیروز خواهی شد مگر وقتی که یک قاطر پادشاه ایران شود»

قارون از این غیب گویی بسیار خوشحال شد چون فکر می کرد هیچ وقت یک قاطر پادشاه ایران نخواهد شد.

اگر شراب بیشتر به قارون مهلت فکر کردن می داد شاید می فهمید که اسب مظهر و سمبل کشور پارس بود و خر مظهر یا سمبل کشور ماد.

و چون قاطر موجودی است که یکی از به وجود آورندگانش باید اسب باشد و دیگری خر و کوروش نیز همین گونه بود مادرش از شاهزادگان ماد بود و پدرش از شاهزادگان پارس.

وقتی کوروش به راه افتاد هنوز بهار سال 546 قبل از میلاد نیامده بود و کوروش برای پیشروی راه پادشاهی در پازارگارد را پیش گرفت چون می خواست به سارد پایتخت قارون که جایی در حوالی ترکیه کنونی است برود.

تا قبل از کوروش هنوز یک قشون 200هزار نفری به راه نیافتاده بود . این امر از بزرگترین لشکرکشی های اون دوران بود .

تمام سربازان ایرانی آناخیرید (شلوارهای بلند) بر پا داشتند و هر دسته از سربازان لباس محلی خودشان را می پوشیدند.

و کوروش به گردنه ای رسید که واقعا او را کلافه کرده بود  این گردنه را در آن زمان رواندوز می نامیدنند وکوروش با صرف گذشت ده روز توانست قشون عظیم خود را از آن دره عبور دهد .

عبور قشون کوروش از گردنه رواندوز آن هم در فصلی که تمام آن مناطق مستور از برف بود یک شاهکار  در قشون کشی های آن زمان است .

دو روز بعد از اینکه از گردنه پایین آمدن در راه پیرمردی را دیدن که به زبان بابلی صحبت می کرد و می خواست با کوروش ملاقات کند .

کوروش اجازه ی ملاقات داد و او را پیش کوروش آوردند پیرمردی با ریشهای سفید و بلند ویک عصایی که در دست داشت .

کوروش پرسید ای پیرمرد کیستی ؟

او گفت اسم من «زوروبل» است و من یهودی می باشم و 41 سال است که در این کوهستان زندگی می کنم .

کوروش با حیرت گفت تو این همه سال تنها اینجا زندگی میکردی؟

پیرمرد گفت آری پادشاه چون هر جا بروم مرا خواهند کشت.

کوروش پرسید چرا؟

و پیرمرد پاسخ داد   من اهل اورشلیم هستم و تا چهل و یک سال پیش متولی هیکل     ( معبد بزرگ یهودیان) بودم و پادشاه بابل آمد و همه ما را آواره کرد و هیکل را نیز غارت کرد .

کوروش پرسید اسم کسی که هیکل را ساخت چه بود؟

سلیمان نبی

کوروش پرسید شمار کسانی که در بابل بردگی می کنند چقدر است ؟

زوروبل پاسخ داد قبل از این که پادشاه بابل به ما حمله کند تعداد شهر ما 341299 نفر بود.

کوروش گفت تو چگونه با این دقت پاسخ می دهی ؟

چون من متولی هیکل بودم و اگر کسی می مرد یا بدنیا می آمد باید اسمش را در کتاب معبد نوشته یا حذف می شد .

و بعد پیر مرد گفت من اینجا نیامده ام که فقط از بدبختی های خود برای تو بگویم بلکه آمده ام بتو بشارتی بدهم آن هم این است که تو بر قارون قلبه خواهی کرد!

 کوروش با تعجب پرسید از کجا اینقدر مطمئنی ؟ پیرمرد جواب داد من دیشب خواب اجدادم را دیدم و  از آنها شنیدم که توپیروز خواهی شد و بخاطرراین بشارتی که من بتو دادم تو هم باید مردم ما را دست بابلیان آزاد کنی.

کوروش گفت من همیشه دوست داشتم که هیچ بنی بشری در اسارت نباشد به همین خاطر تو را قول خواهم داد که هم کیشان تو را از اسارت آزاد خواهم کرد.

زوروبل گفت ای پادشاه پیغمبران ما نوشته اند در پایان دوره ی بدبختی قوم بنی اسرائیل جهان طوری تکان خواهدخورد که گویی می خواهد ویران گردد و طوفانی سیاه بر خواهد خواست و بزرگان ما گفته اند که آن واقعه امسال 80روز بعد از بهار اتفاق میافتد .

کوروش گفت از این حرفها زیاد است . ولی پیرمرد گفت : اینکه من میگویم غیر از دیگران است و این گفته از انبیاء ماست .

کوروش با اینکه باز هم باور نکرد ولی این موضوع را با افسران خود در میان گذاشت.

و به آنها گفت که این گفته ها را باور نمی کنم ولی باز هم شما مراقب باشید که اگر این اتفاق افتاد نظم ارتش به هم نریزد

|+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 16:25 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar

منبع:مجله الكترونيك مينوس                      www.minos.blogfa.com   با تشكر وبلاگ تكدانه


نوشته شده توسط......در دوشنبه 1386/10/17

 لينك مطلب     


  مطالب پیشین

کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by takdaneh.blogfa.com
The Template Designed By Farshid Kamali@ www.takdaneh.blogfa.com

set as your home page