| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
گفتار نه نا گفته
بود آسمانی را که زیبا ترین خواب ها را برای من می آورد
دل داد خاطراتی را که با من بود همراه باد بود شعر هایی را که بینوایی را به خاطرات ما افزوده است و نام بود شهرت هایی را که باران خیس شان کرد یادواره ام را بر سر دیوار سبزی ببندید که شمیم آفتاب بر آن نقش بسته باشد باران و بهار بی دلت هیچ است |+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 12:15 |
و در آن قامت سرو و در آن شکر خدا بندگی کرد خدا شکر آن دل دادن نفسش قران بود به تماشای دلی که دلش می گریدهمچو ابری غمدار به شمایل چون ماه به مثالش چون هیچ همه از او کمتر همه یک را از یک که در آن یک یک نیست که یک ِ اوَل آن سرو بی پایان است ضحد و تقوایش بی مانند صبر آن ناممکن که در آن کوچه ی باز همسرش را می دید قدمش راه خدا بود در دل اندک اندوه که اگر فردا شب برود از اینجا چه کنند این ایتام یک نگاهش بر پشت یک نگاهش بر پیش پسرانش مردند سرو آنها نیز به بلندای دل آن مرد است دل او محکم شد اشک شوقی میریخت که به فردا روزی برود سوی خدا به گمانم دل آن مرد رفته است از دنیا همچنان می خواند ولی از قرب خدا |+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 22:25 |
بنام انکه قدم به قدم نازمان را می کشد اما ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟....................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یک روز یه صدا یه ترانه یه بهانه برای گریه کردن یه فریاد یه جیغ بلند یه گریه ی آروم زیر پتو یه یه یه یه یه یه و بسیار یه های دیگه که همشون میخوان یه چیزایی به ما بگن یه جای تاریخ یه روز سرد یه روز گرم یه بچه شر و شیطون که از سر و کول آدم میره بالا یه سفره هفت سین یه مجلس عروسی یه مجلس عزا همه ی یه ها یه , یه ای توی یه ی خودشون دارن که آدم هارو برای اون یه ها کنجکاو یا بعضی وقتا اونو می کشونن که برن دنبالش نمی دونم چی دارم میگم یا می خوام از این حرفام چی رو ثابت کنم ؛ فقط میدونم که باید بگم یه یه ای تو گلوم گیر کرده نمی دونم کدوم یکی از این یه ها می تونه باشه شایدم هیچ کدوم یه روز فکر میکردم فقط من تو این دنیا هست و بقیه بخاطر من زندگی میکنن یه روز فکر میکردم خودم میتونم هرچی رو که دلم میخواد داشته باشم یه روز فکر میکردم توی دنیا بهترینم یه نفر , یه روز , یه جای خیلی قشنگ, یه حرفی رو بهم زد که البته نمیخوام بگم می دونم همه ما ادما از این یه ها تو زندگیمون زیاد داریم و داشتیم مگه نه؟ من کاری به این یه ها ندارم فقط حرف من اینه که اگه یه روز توی یه مجلس عروسی هستیم و شادیم اگه یه روز ناراحتیم و گریه میکنیم اگه یه روز توی یه محفل شادی نشستیم و میگیم و میخندیم اگه یه روز از تنهایی خسته شدیم و میخوایم با یکی حرف بزنیم اگه یه روز خدای نا کرده آرزوی مرگ میکنیم و 10 دقیقه دیگه به غلط کردن می افتیم و اگه و اگه های فراوان دیگه باید یادمون باشه اگه یه, یه ی ناراحت اومده سراغمون برای کدوم کاره مونه یا حکمتش چیه ممنون که به چرت و پرت های من توجه دارید |+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 21:13 |
سلام سلام سلام
سلام سلام سلام منم اومدم بعد از چند وقت که نمی تونستم پست بدم یا شایدتنبلی میکردم ولی دوباره پیدام شده، خیلی فرق کردم عقایدم ،فکرم ، هدفام ، طرز نوشتنم ، این پست و هم از تاریخ دادم ولی شاید از پست بعد یه کم وب من با تغیراتی روبرو بشه می خوام یه کم از دیگران بنویسم یه کم از خودم یه کمم از اطرافیانم و شاید اگه چیزی نوشتم از نوشته های خودم.
|+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 0:57 |
پایتخت جدید ایران
وقی کورش بابل را گرفت هنوز شهر پازرگارد را به اتمام نرسیده بود و پادشاه ایران شوش را پایتخت خود کرد . شوش از نظر زیبایی بی نظیر بود ، شهری با تمام امکانات برای زندگی یک پادشاه . کاخ های عظیم مرمانی که پادشاه فاتح و دوستدار مردم را دوست داشتن ، کوروش با دیدن این همه زیبایی نتوانست جایی دیگر را برای خود انتخاب کند و بابل را به عنوان پایتخت خود انتخاب کرد. کوروش بابل را پایخت کرد تا اینکه پازارگارد ساخته شود . بعد از اینکه کوروش عزم ساخنت شهری چون پازارگارد کرد تصمیم گرفت از مهندسین زبر دستی استفاده کند که پازارگارد را همانند شوش زیبا و با شکوه بسازند ، که همین هم شد . هم اکنون شوش یک بیابان بی آب و علف بیشتر نیست ولی همین بیابان بی آب و علف روزی بهشت دنیا به شمار می آمد . آنقدر سرسبز بود که در تمام طول سال میتوانستی در آنجا میوه های تازه بدست بیاوری ، آنقدر پر آب بود تمام مراتع سرسبز بود، ولی به علت تغییر آب و هوایی خشک شدن چندین رودخانه به یک باره بهشت جهان تبدیل به جهنم گشت . کوروش بعد از شروع پازارگارد تصمیم به احداث مدارس هنری کرد و 9 مدرسه در 9 شهر ایران ساخت تا ایرانیان هم با هنر شوند و اساتیدی از مصر و یونان و بابل آورد تا جوانان ایرانی را آموزش دهند ، این هنر ها در زمینه های مختلف بود ، از جمله معماری ،مهندسی ، کاشی کاری ، موسیقی و... |+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 0:56 |
معذرت خواهی
با عرض پوزش از تمام افرادی که به وبلاگم سر می زدن ولی الان چیز جدیدی نمی بینند من درگیر یک گروه سیاسی شدم و یک گروه سیاسی به نام ایرانی آزاد به وجود آواردم از این به بعد هم در ایت وبلاگ می تونید مثل گذشته تاریخ کشورمان رو بخونید.
ممنون از شما |+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 17:59 |
بی کسان تنها بدنبال آزادی
شیرین من تلخی نکن با عاشق تموم میشمن گم میشن این دقایق دنیای من مال من و تو این نیست رو کوه دیگه فرهاد کوه کنی نیست یه روزی میاد که نمی دونی چی هستی .یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد شیرین شیرینم نده زندگیم و بر باد نده زندگیم و بر باد نده زندگیم و بر باد من نمی گم فرهاد کوه کنم من تیشه به کوها که نمیزم من فرهاد عاقم قلم تیشمه از تو نوشتن همه اندیشمه یه روزی میاد که نمی دونی چی هستی .یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد شیرین شیرینم نده زندگیم و بر باد ندی زندگیم و بر باد ندی زندگیم و بر باد من نمیگم فرهاد کوه کنم من تیشه به کوه ها که نمیزنم من عاشق تو بی تو به کوه نمیره وقتی نباشی تو خودش میمیره یه روزی میاد که نمی دونی چی هستی .یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد شیرین شیرینم نده زندگیم و بر باد ندی زندگیم و بر باد ندی زندگیم و بر باد عاشقان خوانند و معشوقان همه دل می دهند عاشقان آزاده اند این دو جان به ماتم می دهند من که گفتم آسمانم با وجودت روشن است جان من آخر کجایی تا دهم دل می دهند دلم تنگ است،دلم می سوزد از باغی که می سوزد،نه دیداری،نه بیداری، نه دستی از سر یاری،مرا آشفته می دارد چونین آشفته بازاری «کجایی ای آزادی» |+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 16:36 |
عشقی که منتهی به سقوط بابل شد «پست دوم»
من الان میخوام یک کمی در مورد کارهای خوب نابونید صحبت کنم تا بگم که ایرانیان هیچ گاه فقط بد خصم را نمی گفتند منم چون خودم رو یک ایرانی می خواهم این خصلت نیک نیاکانم را ادامه بدم و در مورد مردی زن باز چون نابونید نیز از خوبیهایش سخن بگم گوش کن ای ایرانی ................................................................................. یکی از کارهای زیبای و عالی نابونید ساخت اسکله بر روی رود فرات بود تا کشتی ها در فاصله یک فرسنگی از ساحل لنگر بیاندازند تا به گل ساحل ننشینند و به راحتی بتوانند مسافران و کالاجات خود را پیاده کنند . ستاره شناسی به مفهوم تعیین سرنوشت مردم از روی آن از بابل آغاز شد و از روی ستاره گان می گفتند که چه روزی سعد و چه روزی نحس است و این امر هنوز بین بعضی از افراد رایج است . نابونید با این که فردی زن باز و عیاش بود ولی خیلی به خدایانش اعتقاد داشت و به خاطر همین اعتقاد کاذبش بود که دچار غرور شد و آن بلای را بر سر یهودیان آورد و آنان را مجبور کرد که خدایان بابل را بپرستند . ما نمی توانیم این عمل بچه گانه نابونید را خیلی هم منحصر به فرد بدانیم چون میتوانیم مثال های زیادی در این مورد در تاریخ جهان بیابیم از جمله بارز و معروف آن جنگ « تروا » بود که بر سر یک عشق بود که یک کشور را به باد داد آن هم کشوری چون تروی که قرن ها با آن قله ی و حصارهی بلندش هیچ کس نتوانسته بود آنها را در معرض خطر قرار دهد چه رسد آن کشور را بگیرد . نابونید تصمیم گرفته بود که به جنگ ایرانین بیاید تا به خاطر اینکه به حرف او گوش نداده بودند یک گوش مالی حسابی به ایرانیان بدهد و برای قشون کشی پسر خود «بل شر_ اوت سر » را به عنوان فرمانده به جنگ فرستاد و آن پسر می ئانست که برای چی به جنگ می رود .و او نیز در ماه نیسان بابلی که آغاز بهار است با یک قشون یکصد هزار نفری راه ایران را پیش گرفت و از سمت قصر شیرین و کرمانشاه را پیش گرفت . پادشاه کرمانشاهان کسی بود به اسم « کی پار » و مطیح خراج گذار کوروش بود . او در گردنه ای که امروز موسوم است به «پاتاق» جلوی قشون بابل را گرفت این گردنه در دوره های مختلف به دارا بودن وضع دفاعی خوب بارها محل برگذاری جنگ بوده . در موقع کوروش بعد از برگزاری مراسم عید نوروز به همراه گارد جاویدش از پاسارگارد به هگمتانه آمده بود . بگذارید چند خط در مورد گارد جاوید بگوییم گارد جاوید چرا گارد جاوید بود گارد جاوید متشکل از نخبه های ارتش دائمی ایران بود و از افرادی که می توانستنند همه کار های یک سرباز را با هم انجام دهند را با هم می توانستند انجام یعنی می توانستند هم سواره بجنگند هم پیاده . هم زوبین بیاندازند تیر انداز های زبر دستی بودند و هم میتواتند با ارابه بجنگند و مانند تکاوران الان از زیباترین هیکلان و جسور ترین و قوی ترین مردان انتخاب میشود در آن زمان این امر کمی مشکل تر بود و باید بتوانند در مقابل دشمن در فواصل طولانی بجنگنند و این گونه بود که هر کس وارد گارد جاوید می شد یکی تز موفق ترین افراد کشور به حساب می امد . گارد جاوید کوروش در آن زمان از ده هزار مرد سواره تشکیل می شد . «بگذارید حال نام گارد جاوید آمد چیزی بگویم پدر من در زمان محمد رضا پهلوی به علت داشتن تمام خصوصیات یک سرباز وارد گارد جاوید شده بود ولی به علت بی بند و باری فراوان در آن زمان بین افراد از این گارد خارج شد» کوروش همین که گزارش پادشاه کرمانشاهان را دریافت کرد برای فارس دستور داد که قشون بفرستند و خود با ده هزار سرباز گارد جاویدش عازم کرمانشاه شد و به محض رسیدن به کی پار گفت که من از پشت سر یه قشون بابل حمله می کنم و تو از جلو تا بین دو تیغ قرار گیرند و تسلیم یا کشته شومد . همین طور هم شد در کوته مدتی یک همچین اتفاقی افتاد و بیش از نیمی از افراد بابل دستگیر و کشته شدند و اندکی از آنها هم توانستند فرار کنند و کوروش از موقعیت استفاده کرد و برای تسخیر بابل به سمت آن کشور رفت تا بتواند کشور بابل را از به تصرف در آورد . کوروش می دانست که شهر بابل دارای حصار های قوی و وسیعی می باشد و می دانست نابونید می تواند در همان حصار هم یک قشون بسیج کند و برای اینکه مهلت ندهد تا نابونید از گوشه های کشورش برای خود قشون بسیج کند حمله به بابل در آن روزگار یکی از مهالات بود چون دارای یک حصار هشتاد کیلومتری با دویست و پنجاه برج بود که از تمام دویست . پنجاه برج آتش می بارید . پهنای حصار شهر بابل به گفته اکثر مورخین به اندازه ای بوده که پنج ارابه می توانسته از روی آن بگذرد .بابل در آن روزگار دارنده یکی از عجایب هفتگانه زمان ما یعنی باغ هفت طبقه بود که به وسیله سمیرامیس در مدت ده سال ساخته شده بود و وقتی که کوروش به آنجا رسیده بود آن باغ ها دیگر به بلوغ کامل رسیده بودند و زیبایی بی وصفی را به وجود آورده بودند .یکی دیگر از زیبایی های بابل معبد زیبای مردوک خدای بزرگ بابلیان بود که وقتی کوروش پادشاه بزرگ و فاتح ایران به آن معبد رسید از پیاده شده و سر تعظیم خم کرد و در معبد مردوک تاجگذاری کرد . برج بابل از شهر بیرون و زیبایی خاصی داشت چون از هفت طبقه تشکیل شده بود و هر طبقه از یک رنگ بود که به قرار زیر بوده: طبقه اول سیاه رنگ به رنگ زحل طبقه دوم سفید رنگ به رنگ زهره طبقه سوم ارغوانی به رنگ مشتری طبقه چهرم آبی رنگ به رنگ عطارد طبقه پنجم قرمز به رنگ مریخ طبقه ششم به رنگ سفید درخشنده مانند رنگ ماه طبقه هفتم زرین به رنگ خورشید کوروش بعد از اینکه از منطقه کوهستانی ایران خارج شد و به بین النهرین رسید قشون خویش را سه قسمت کرد وقتی کوروش به بابل رسید دو گروه ستون پنجم در بابل منتظر او بودند یکی کاهنان شاکی از نابونید که چرا در موقوفات معبد سرک می کشید و دیگری یهودیان متنفر از بابلیان که آنها را پنجاه سال پیش اسیر کرده بودند ومنتظر منجی خود کوروش بودند . |+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 16:32 |
عشق که منتهی به سقوط بابل شد«پست اول»
در ایران قدیم نقاشی یکی از مهمترین هنر ها بوده و با این هنر شکل افراد معروف و ثروتمند را می کشیدند . یک نقاش به نام «پات» که اهل بابل بود به ایران آمد و در پازارگاردمسکون شد و چون بسیار زبردست بود از او دعوت شد که به قصربرود تا تصویر خواهر زن کوروش«آناهیتا» را بکشد . پات هر روز به قصر میرفت و شکل آناهیتا را به تصویر می کشید،و بعد ازمراجعت به خانه از روی همان که کشیده بود و در ذهنش مانده بود می کشید و وقتی تابلو آناهیتا به پایان رسید تابلوی کپی پات هم تمام شد. و بعد از تحویل دادن اثرش به آناهیتا و دریافت مزدش از آن شهر خارج شد و به بابل برگشت. وقتی پات به بابل رسید ا دوز و کلک تابلوی خودش را به نابونید فروخت و بابت یک اثر از دو نفر مزد دریافت کرد . نابونید پس از دیدن تصویر زیبای آناهیتا شیفته ی او شد و دستور آوردن نقاش این اثر را داد.و پات بعد از احضار شدن از ترسش تمام واقعیت را برای نابونید تعریف کرد و برای او از زیبایی جمال و کمال آناهیتا گفت و نابونید را دیوانه تر از قبل کرد . وبعد نقاشی پات را هزار زر خرید و یک فرستاده برای کوروش فرستاد و از او خواست که آناهیتا را به زوجییت او در آورد . کوروش پس شنیدن این موضوعآناهیتا را خواست و از او پرسید که نابوی را می شناسد آناهیتا گف نه ولی شک ندارم هرچه هست زیر سر آن نقاش بابلی است که تصویر مرا ترسیم کرد حتما او با نبونید در مورد من سخن گفته . کوروش هم که به خواهر زنش اعتماد داشت از او پرسید : تو هم جوانی هم زیبا ولی نابونید عجوز و زشت است و من نمی توانم با این ازدواج موافقت کنم و در همان روز پیکی برای نابونید فرستاد و جواب منفی خودش و آناهیتا را برای او بازگو کرد . وقتی نابونید جواب کوروش را دریاف کرد دوباره به وسیله ی پیکی دیگر نامه ای به کوروش نوشت و به او گفت که اگر تو آناهیتا را به عقد من در آوری من پنچاه سنگ طلا به تو خواهم داد . بابل شهری بود که یهودیان را در بند گرفته بود و همان طور کوروش به آن پیرمرد در آن کوهستان قبل از جنگ با کرزوس قول داده بود باید یهودیان را از دست بابلیان نجات دهد . نابونید دارای چهار هزار زن بود درسته که مانند قارون ثروت نداشت ولی اهمیت شهر بابل از سارد خیلی بیشتر بود به همین دلیل او داری مقام بزرگی در بین اقوام مختلف داشت. نابونید هر شب به یکی از قصر های خود می رفت که با زنانش شب را سپری کند و از بین چهار صد زنی که در هر قصر خود داشت دو نفر را انتخاب می کرد که یکی برای سر شب و یکی برای پایان زندگی روزانه ی خود . حضرت سلیمان چهار صد سال قبل از نابونید گفت که سه نفر هیچ گاه سیر نمی شوند یکی دانشمند است ک هیچ گاه از یاد گرفتن سیر نمی شود و دیگری حریص مال و نفر سوم مرد زن باز است که هیچ گاه نمیتوانند خود را سیر کند . نابونید دوباره از کوروش جواب منفی شنید و این بار دیگه نتوانست با مهر با کوروش سخن بگوید و با خود گفت اگر او را تهدید به جنگ کنم شاید آناهیتا را به من دهد ولی بیچاره نمی دانست که کوروش خود به دنبال بهانه ای میگردد تا به وسیله آن یهودیان دربند او را آزاد کند و این کار را خود نابونید انجام و کوروش را تهدید به جنگ کرد کوروش اول از جنگ سر باز زد ولی وقتیکه دید نمی تواند ازدست این مرد زن باز حرومزاده راحت شود قبول کرد تا با او بجنگد . نابونید وو اطرافیانش آنقدر از وضع دنیای خارج بی خبر بودند که به ایران که در آن زمان بزرگترین قشون جهان را داشت حمله کرد . نابوید ازهیچ کس کمک نخواست و به تنهایی وار جنگ با کوروشی شد که توانسته بود سارد را به تسخیر خود در آورد .
|+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 12:2 |
جوانمردی بزرگ کوروش هنگام محاصره شهر سارد
بعد از اینکه کوروش از تنگه پت ریا گذشت و از مهلکه آن تنگه جان سالم به در برد دستور داد هرچی شتر در بیابان می بینند جمع کنند چون کوروش می دانست بر اثر تجربه می دانست که اسب قادر به تحمل بوی شتر نیست . کوروش وقتی به سارد رسید پایگاه خودش را در شهری به نام «تیم بوار» قرار داد و چون قارون خیلی با پادشاهان اطراف رابطه خوبی نداشت و همیشه به آنها کبر می فروخت و به مال و اموال خود می نازید و آنها اینجا تلافی کارهای قارون را کردند و به کمک نیامدند. و در آن مکان که کوروش اوردوگاه زده بود تمام افسرانش را جمع کرد و تا برای آنها صحبت کند و چنین گفت : «ما از کوهای صعب العبور نگذشتیم که به خاطر چند شهر از لیدی بازگردیم پس باید تمام تلاش خود را بکنیم تا این حصار های بلند و سطبر این شهر زیبا بگزریم تا هم به تمام لیدی برسیم هم به خزانه ی پر از جواهرات قارون دست یابیم. پس باید منتظر عکس العمل قارون ماند که حمله می کند یا در شهر پناه می گیرد که اگر در شهر پناه بگیرد ما مجبور به فکر البسه زمستان باشیم چون زمان زیادی تا زمستان نمانده باید برای خودما و اسبان سرپناه درست کنیم. من به شما نمی گویم که دشمن خیلی ضعیف است ولی می گویم افسران خصم به اندازه شما روحیه ندارند چون در دو جنگ از شما شکست خورده اند »" کوروش در 133 روز گذشته از بهار نامه برای قارون فرستاد که من می دانم باید آذوقه در شهر کم شده و برا ی زنان و کودکان تحمل سختی بسیار مشکل است . لذا پادشاه ایران موافقت می کند که هر کس می خواهد از روی گرسنگی از شهر خارج شود و کسانی که خارج می شوند جان و مال و ناموسشان در امان است . یک چنین جوانمردی تا به حال در هیچ جنگی دیده نشده بود و کسی که شهری را محاصره مکنند می داند که در شهر افراد در حال مردن هستند ولی هیچ ترحمی نمی به کند برعکس خوشحال هم میشود چون می داند در حا رسیدن به هدفش می باشد . و قارون چون در شهر آذوقه به اندازه کافی وجود ندارد به همین علت پیران و کودکان و زنان را از شهر خارج کرد چون تنها آذوقه مصرف میکردند. الآن من می خوام چند خطی در مورد فالانژ و ارتش کوروش صحبت کنم . فالانژ در کل یک کلمه یونانی که وارد لاتین شده و در واقع به نوع چیدمان ارتشی که لیدی ها به کار می بردند و یک فالانژ متشکل از چهار هزار نود و شش سرباز داشت که به شانزده قسمت تقسیم می شدند و این شانزده قسمت که هر یک دویست و پنجاه شش نفر داشت یک فوج به وجود می آورد و در هر یک از قسمت ها ی شانزده گانه طوری می ایستادند که فقط روی آنها به طرف دشمن باشد و سربازان خصم اگر از هر طرف به آنها حمله کنند خود را گروهی از سربازان به روی آنها مواجه می شدند و نمیتوانستند خود را بر پشت سربازان برسانند. سربازان کوروش هم متشکل می شدند از عشایر فارس عشایر کرد و عشایر کره میسین (کرمانشاهان ) و مردم طبرستان و مردم طالش و هر یک با مختصات لباس خود . تمام سربازان کوروش شلوار های گشاد و کوله پشتی داشتند اما در هر قسمت از سپاه یران لباس ها متحد الشکل بود و تمام سربازان ایران مثل خود کوروش ریش داشتند چون ایرانیان مردان را برتر از زنان می دانستند و برای اینکه با زنان متفاوت باشند ریش نمی گذاشتند نه برای اینکه به آنها کار بدهندیا اینکه بتوانند در ارتش ایران وارد شوند در صورتی که در همان زمان در دربار کوروش فردی بود که در کل علاقه به زدن ریش داشت و هیچ کس هم با او کاری نداشت . کوروش به فرماند هان خود گفته بود که اگر خصم فالانژ به وجود آورد باید عده ای را که داوطلب مرگ هستند بروند و فالانژ را منحدم کنند . در گوشه ای از میدان چنگ خطرناک شد چون لیدییان پیش آمده بودند به همین علت کوروش دستور داد تعدادی از طبرستانیان و طالشیان با چماق ها و تبرهایشان به کمکشان بروند . عشایر فارس بلد بودند قیقاج بزنند یعنی بر روی اسب تیر اندازی کنند آنها مأموریت داشتند سواران قارون را از پا در آورند قارون دو فالانژ به وجود آورد و دسته دسته از فداییان ایران می رفتند که جانشان فدای اهورامزد و خاک میهن کنند کوروش گفت« بروید به دلاوران طالش و طبرستان بگوئید که امروز، سرنوشت جنگ ما در دست آنهاست من می توانم ازپس دیگر سپاه قارون برآیم ولی از بین بردن این دو فالانژ فقط به دست شماست» و آنها توانستند فالاژ را نابود کنند و بعد از نابود شدن فالانژ لیدی ها فرار کنان به طرف قلعه رفتند ولی کوروش دستور داد که آنها را تعقیب کنند تا داخل نشوند ولی نتوانستند جلوی آنها را بگیرند و آنها وارد شدند ولی نیمی از سپاه خود را از دست داده بودند بعد از ینکه سپاه قارون وارد قلعه خودشان شدند و دوباره محاصره شروع شد . این بار کوروش جایزه ای بزرگ برای کسی که بتواند راهی برای نفوذ پیدا کند یا بتواند وارد قلعه کوروش شود تعیین کرد و ما در اینجا نام بزرگترین پهلوان ایرانی که در شاهنامه نام او را زیاد شنیده ایم به میان می آید و کسی جز رستم نیست رستم از دیوار قلعه بالا رفت و دو طناب به خودش آویزان کرد تا دو نفر دیگر هم دونبال او به بالا بیایند . رستم با هیکل بسیار ورزیده و بازوانی سطبر و پوستینی از گرگ در بدن داشت و گرزی بر گردن بسته بود که تنها سلاح جنگی که باخود به بالا برد . وقتی که نگهبانان برج قارون فهمیدند که رستم در در حال بالا رفتن از دیوار است دیگر رستم به بالا رسیده بود و خود را به دیوار قلعه رسانیده بود دیوار قلعه بسیار بلند بود وباریک که فقط سه نفر به هم چسبیده می توانستند از روی آن عبور کنند وقتی کوروش دید رستم به بالای دیوار رسیده دستور داد که دو نفر از طناب هایی که رستم به خودش بسته بود بالا بروند و خودشان را برای یاری به رستم به او برسانند ولی رستم کار بسیار مشکلی داشت چون باید هم می جنگید و هم مراقب پاره نشدن طناب ها می بود و هم باید طناب هایی که دو نفر از آنها آویزان بودند نگه دارد و به همین خاطر کار بسیار مشکلی برگردن رستم بود. رستم گاهی با گرز چند نفر را بر زمین می زد و گاهی که می دید سربازان در حال تیر اندازی اند یکی از سربازان خصم را در بغل می کشید تا به تیر نخورد و دوباره گرز را در می آورد و شروع به جنگ می کرد گاهی می نشست تا سربازان نتوانند طناب های او را قطع کنند و گاهی بلند می شد تا بجنگد تا اینکه توانستنند سربازان خودی خود را به رستم برسانند و آنها نیز مانند رستم از پهلوانان بودند و دو طناب به خود آویزان کرده بودند و به بالا رفتند و همین طور ادامه دادند تا اینکه در عرض کمتر دو ساعت توانستند دویست نفر را به بالای دیوار قلعه بفرستند و دشمن تضعیف شده را شکست دهند. شهر سارد بعد از ورود ایرانیان به آنجا بدون مقاومت تقسیم شد کوروش به جار چیان دستور داد جار زنند که هر کس که تسلیم شود می تواند جان مال و ناموسش را در امان بداند . قارون را در کاخش تسلیم کردند و به پیش کوروش بردند و قارون پس از ورود به زبان بابلی گفت ای فاتح ای صاحب اختیار من!!! کوروش به قارون گفت من از تو دو چیز می خواهم 1 – نیمی از گنجت را به من دهی تا بتوانم در میان سربازان تقسیم کنم 2 – هیچ گاه علیه من مبادرت به جمع آوری قشون ننمایی . ولی هردوت پدر تاریخ این گونه بیان می کند که این گفته را نیز میتوانیم در کتاب کوروش کبیر ژرژ ایسرائل ببینیم که میگوید کوروش پس از دستگیری قارون داد تا جلوی معبد«آکروپل» تپه ای از هیزم جمع آوری کند تا مانند اجداد قارون او را نیز در آتش بسوزانند چون شکست خورده است و چون قارون را در میان آن هیزم ها قرار دادند با خود این کلمات را به زبان می آورد که میگفت « سرنوشت آدمی جز بدبختی چیزی نیست و..... » و کوروش از سخنان متاثر شد و دستور داد آتش را خاموش کنند ولی آش الو گرفته بود و خاموش نمی شد وآن وقت قارون سر به سوی آسمان برد و از خدایان خود خواست تا او را نجات دهند و یکباره آسمان مملو از ابر گردید و شروع به باریدن کرد و آتش خاموش شد . |+| نوشته شده توسط منم دیگه آرشام در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 16:7 |
|
درباره وبلاگ
![]() سلام خوش آمدید
فکر کنم دیگه وبم اونقدر پیشرفت کرده باشه که قابل تحمل باشه . ایرانی ایران را ایران کن تا ایران ایرانی را ایرانی بداند و آزادی اش را به تو تقدیم کند. چو ایران مباشد تن من مباد منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
هفته چهارم فروردین 1388هفته اوّل مهر 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته اوّل اسفند 1386 هفته چهارم بهمن 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته سوم دی 1386 هفته دوم دی 1386 پيوندهای روزانه
شاهرود بوستانی در کویرآرشيو پیوندها پيوندها
دلهره تاریخعلی مهیاری تاریخ ایران وجهان به نام خالق تنهایی غم های دلپذیر تکنولوژی و اطلاعات زن و مرد ایرانی ملی پرستی تاریخ ایران رمین به نام یزدان ایران زمین به نام اهورا مزدا گفتار نیک-پندار نیک تکدانه ی زمستانی پیک خلوت درخشش پارسی کوروش جاودان پرواز امیر اخبار ایران به روز(وبلاگ دیگرم) قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |
نوشته شده توسط......در دوشنبه 1386/10/17
لينك مطلب
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
takdaneh.blogfa.com
The Template Designed By Farshid Kamali@
www.takdaneh.blogfa.com
| set as your home page
|